اگر می خواهید همیشه همه جا در همه حال زندگی عاشقانه رو تجربه کنید گام اولش رو با دوست داشتن شروع کنید و سعی کنید بیشتر دوست داشته باشید بدو نه هیچ معیار و محدودیتی مهر بورزیید و ببیند که چگونه دوست داشته می شوید و شیرینی و حلاوت عاشقانه زندگی کردن را خواهید چشید
به نام او که زیباست...برای تویی که برام ارزش داری بیشتر از هر چیزی
يک سبد پايان برای دلم....و يک شاخه عشق برای تمام آنهمه تنهايی هايم.... هرچی دوست دارم راهيِ عدم ميشه.... دلبستگی هايم به پايان نزديکه.... يه حس غريب باز منو اينجا کشيده.... می نویسم از سر خط... اجازه هست خيال کنم تا آخرش مال مني؟ خيال کنم دل منو با رفتنت نمي شکني ؟اجازه هست خيال کنم بازم مي آي مي بينمت ؟ با اون چشماي مهربون دوباره چشمک مي زني؟ طپش طپش با چشمکت غزل بگم براي تو ؟با اتکا به عشق تو تو زندگي برم جلو؟
دلم براي كسي تنگ است
كه مثل هيچ كس نيست...
كه آفتاب حمايتش را بر گل هاي كوچك باغچه جنگلي دلم ارزاني مي كرد..
کسي كه حس مي كند مرا در اعماق آبي پوست و گوشت بي رمق باغچه ام
و گيسوانش را بيدوار در گيسوانم مي اويخت....
بازوان توانايش را بر گردن گلبرگهاي دلم حلقه مي كرد و مي فشرد...
كسي كه در من هق هق مي گریست....
برايم ارام آرام قصه شازده كوچولو را زمزمه مي كرد....
مرا نمي ترساند از دوري و خاموشي وفراق....
و به من اميد مي داد
اميدي بسيار تا با ان اميد زنده بمانم.....
آه، دلم براي كسي تنگ است كه مثل هيچ كس نيست..
ولي دست زمانه في الحال، فراق را به من و او هديه داده است.
كسي كه سبزي باغچه تنم را با دستان مهربانش همچون باغباني
مهربان هم آب مي داد و هم نور مي افشاند...
آري، بي شك بي شك...
كسي كه مثل هيچ كس نيست....
دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به بادها می داد و دستهای سپیدش را به آب می بخشید دلم برای کسی تنگ است که چشمهای قشنگش را به عمق آبی دریای واژگون می دوخت وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند دلم برای کسی تنگ است که همچو کودک معصومی دلش برای دلم می سوخت و مهربانی را نثار من می کرد دلم برای کسی تنگ است که تا شمال ترین شمال و در جنوب ترین جنوب همیشه در همه جا آه با که بتوان گفت که بود با من و پیوسته نیز بی من بود و کار من ز فراقش فغان و شیون بود کسی که بی من ماند کسی که با من نیست کسی که ....
صدای خدا می اید از خیلی دورها و من می لرزم تمام تنم می لرزد گوشهایم را با دست می پوشانم دندان هایم را به هم می فشارم در اتاق را محکم می بندم ... می روم زیر پتو باز هم می لرزم ... ..... همه چیز می چرخد ، من نیز دردم می اید آرام می گویم آخ آرام تر از آنکه خودم بشنوم ... ..... چشمانم را که باز می کنم دیگر صدایی نیست حتی صدای خدا برف می بارد آرام آرام آرام برمی خیزم دیوانه وار صورتم را به پنجره می سپارم دانه های برف را با چشمان ِ پر از حسرتم تا کف حیاط بدرقه می کنم شب ِ آسمان وقتی برف می اید روشن است درست مثل دلِ من باید رها شوم مدام با خودم می گویم باید رها شوم لعنتی لعنتی . پس کلید کو ؟ باید فکر کنم باید بیاد بیاورم آخرین باری که رها شدم کی بود؟ کشوی میز یادم می اید زیر مجله هاست کلید را برمی دارم به خودم در سیاهی پنجره چشمک می زنم کلید را در قفل می چرخانم چشم بسته ..نفس حبس در سینه باز می شود می پرم بیرون بی هیچ حجابی دستهایم را باز می کنم برف برف برف گونه های گر گرفته ام را به دانه های سپید برف می سپارم سکوت می کنم دنیا سکت می شود انگار اشک بی اختیار خلوت من و آسمان را بهم می ریزد صدای پایی می اید و چشمهای نگران مادر و من هنوز پرم از فریاد پرم از بغض پرم از خشم
... ...... هیچ چیز آرامم نمی کند ... هیچ چیز صدای ِ خدا صدای ِ آسمان نوازش ِ برف دست ِ باد اشک فریاد خشم آه هیچ چیز آرامم نمی کند چقدر خسته ام !
ما خود دل شکسته ایم و بیشتر از آنکه تصور کنی بی وفایی دیده ایم... در این لحظه رویایی عاشقانه میگویم که دوستت دارم تا با من بمانی... در این لحظه عاشقانه، صادقانه میگویم که تا آخرین نفس با تو می مانم... دوستت دارم... حالا تو نیز این لحظه عاشقانه را با گفتن این کلمه رویایی کن...
معشوقي از عاشقش پرسيد...من قشنگم؟ عاشق جواب داد ...نه . پرسيد ... دلش ميخواد با اون باشه؟ باز جواب داد ... نه....اگه ترکد کنم گريه ميکني؟ .... نه . معشوق با چشمان پر از اشک مي خواست عاشق رو ترک کنه که اون دست معشوق رو گرفت و گفت: تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي... من نميخوام با تو باشم من نياز دارم با تو باشم ... اگه بري گريه نمي کنم ... ميميرم
اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای به خدا بدان که این دست خودم نیست!
اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!
دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.
دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!
به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!
دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی